پرهامپرهام، تا این لحظه: 6 سال و 11 ماه و 22 روز سن داره

پرهام گمپ گل مامان و بابا

عروسی

عسل مامان امشب عروسی آقامحمدحسین پسر,خاله جون مریم مامانی بود وشماتوی قسمت زنونه اگه کسی بهت حرف نمیزد بچه ی خوبی بودی ,وامان از زمانی که کسی بهت حرف میزدو ذوقت میکرد... اما کوچولوی من که تقصیری نداشت چون که شما یک مردی و بابایی میگفت که تو قسمت مردونه مثل یک مرد نشسته بودی و بچه ی خوبی بودی  پس ما ازاین ماجرا نتیجه میگیریم که آقاپرهام ما خیلی خیلی نجیب تشریف دارن اینم عکس دو جوون رعنا و خوشکل و خوشتیب ببخشید تو دلبرو یادم رفت بگم,بازم هست وقتی هم خوابت گرفت بابایی آوردت پیشم وبالیلادختردایی مامانی تو پتو تکونت دادیم و خوشتل مامانی خوابید آخه تو اون شلوغی تنهاراه خوابیدنت همین بود ...
29 مهر 1392

فرودگاه

شاهزاده ی کوچک زندگیه منو بابایی امروز قراره که عموحسین و زن عمونازنین باکلی تاخیرساعت پنج و ربع از مشهد برسن شیراز ماهم رفتیم به استقبالشون نمیدونم سرا نیمدن ساعت پنجو نیم سد امان از انتظار کسیدن ببینم مانیتورچه ساعتی فرودهواپیمارو نوسته واای نوسته ساعت شیش,ای خدااا دلم آب سد ای گلای خوستل پژمرده نسینا الان عمو و زن عموو میانسون دیدی گفتم آخ جوووووون بلاخره اومدنسوون ...
27 مهر 1392

دست و دل بازی

نفس مامان امروزطبق روزهای پنج شنبه خونه باباجون اینابودیم,وعزیزدلم وخوشتلم یک کارجدیدو جالب یاد گرفت جیگرمامان امروز عصرپیش عمومحمدنشسته بودی وعمو محمد دونه دونه برنجک بهت میداد و تو اونهارو دونه دونه با اون دستای کوچول موچولوت برمیداشتی وتو دهنت میذاشتی که ناگهان یک برنجک جلوی دهان عمومحمد بردی و گذاشتیش تو دهنش,همگی کلی ذوق زده شدیم و کلی ذوقت کردیم و تو هم این کارو هی تکرارمیکردی اول از کف دست عمو بر میداشتی وبعدهم تودهنش میذاشتی آخرش هم خسته شدی و خمیازه میکشیدی عموحسین وزن عمونازنین هم دوروزهست که مشهدهستن جاشون خیلی سبزه ...
26 مهر 1392

دندون3وعیدقربان

عزیز دل مامان,پرهام کوچولو امروز خیلی خیلی خیلی خوشحالم آخه عید قربان هستو مهربونم عیدی قشنگیرو بهم داده،میدونی چی؟سومین دندوونت هم دراومد ،این دندون کوچول موچولو وسط لثه ی بالایی هست،الهی من قربونش برم که داره تعداددندوناش زیاد میشه، عیدت مبارک عزیییییییییزم صدای پای عید میآید,عیدقربان عید پاکترین عیدها است,عیدسرسپردگی و بندگی است,عید برآمدن انسانی نواز خاکسترهای خویشتن خویش است,عیدقربان عید نزدیک شدن دلهایی است که به قرب الهی رسیده اند.عیدقربان عیدبرآمدن روزی نووانسانی نو است الهی من قربونت بشم که این مطالب واست سنگینه و نمیتونی درک کنی ازحموم اومدی و نشستی جلوی آینه وموهاتوسشوار کشیدم و لختش کردم حیف که نمیذاری ازدندون با...
24 مهر 1392

نماز

عزیزمامانی دیگه کم کم داری غیر قابل کنترل میشی،بایک چشم به هم زدن ازجلوی چشمام دور میشی آخه خوشتل مامان تو سینه خیز رفتن خیلی حرفه ای شده امروز بابایی داشت نماز میخوند تو تند تند حرکت کردی رفتی سراغ جانماز بابایی تامن بهت رسیدم  ... ...
22 مهر 1392

دست دادن

ناز نازی مامان امروزجیگرمامان یادگرفته که دست بده به قول بابایی بچمون دیگه مرد شده ومیتونه دست بده کاش میشدموقعی که دستت میاری جلوکه دست بدی ازت عکس بگیرم ,آخه اون دستای تپلت خیلی دیدنین, ...
18 مهر 1392

عطسه

گمپ گلم همیشه هروقت کسی سرفه میکرد تو هم تقلید میکردی و سرفه میکردی ازامروز هم از بابایی یادگرفتی که عطسه کنی وخیلی شیطون بلا شدی اینجا ازحموم اومدی حولت گرفتی تودست و خوشمزه بازی درمیاری اینجادرحال عطسه کردنی عزیزم ...
14 مهر 1392

فیتیله

پرهامم عزیز دلم روزهای جمعه نگاه برنامه فیتیله میکنیو کلی جلوی تلویزیون میرقصی ببخسید پستم به سما راهه ...
12 مهر 1392